به نام خدا

بدو بدو در حال هماهنگ کردن کارهام بودم و تو ذهنم میگذشت که چرا نباید انقدر اخلاق داشته باشی که زودتر بیدار بشی برای راست و ریس کردن کارهات تا به موقع سر قرارت حاضر بشی ؟

ساعت یازده و ۵ دقیقه با ۵ مین تاخیر ! ... چشم هام ضعیف شدن .. چشمهام رو تنگ کردم تا بهتر ببینم .. چهرش رو کاملا تار میدیدم .. و هر چقدر جلو میرفتم واضح تر میشد ... با لبخند نشسته بود و نزدیک شدن من لبخندش رو پهن و پهن تر میکرد ... وقتی بهش رسیدم دست خودم نبود ناخوداگاه رفتم به اغوشش .. یار بهشتیم .... چقد نیاز بود به این اغوش ... از وسط اغوشش فکر میکردم قلبم به چشمهام زده ... کثیف شدم که تار میبینم یار بهشتی پاکم رو

حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم تا رسیدیم

ایستگاه تجریش

اومدیم بالا ... بی خیال و اروم همینطور که میرفتیم و در حال حرف داخل بازارچه شدیم .... انتهای بازار ازدحام بود .. به یار بهشتیم گفتم چقدر شلوغه امروز اینجا ؟؟ همه میخوان بیان حرم ؟

در همین حین چشمم روی تابلو ثابت موند

امامزاده صالح ابن موسی کاظم

مو به تنم سیخ شد

امامزاده صالح فرزند امام موسی بودن و من یادم نبود

ریشه قلبی من امام موسی بود

امروز شهادت امام موسی بود

من امامزاده صالح بودم

یادم نبود !

یادم نبود که همچین روزی به دعوت چه کسی و کجا هستم !!!

به یارم گفتم تو از قصد امروز رو برنامه کردی ؟ گفت نه ... اما وقتی برنامه جور شد و اومدیم حواسم بود که ریشه قلبی تو کیه و داریم کجا میریم

گیج شدم .. چرا من یادم نبود ؟

خطبه حضرت جلوی چشمم بود که برگ درخت بی حکمت به زمین نمیفته .... وقتی وارد شدم و سلام دادم گفتم اقاجان باور نمیکنم که اتفاقی باشه این یکی شدنا ... گفتم اقاجان باور نمیکردم بپذیرین و دعوت کنین با این همه سیاهی

وقتی رو به ضریح مطهر بودم انگار بند دل ادم رو خودشون پاره کنن یکهو و اجازه بدن که دچار ضجه ملکوتی بشی ... همین طور باریدم ... این همه لطف !! چطور هنوز زنده ام ؟ چطور دووم اوردم ؟؟ چرا کم نیاوردم ؟؟؟

چقدر حرف داشتم ... چقدر حرف زدم .. چقدر گرفته بودم ... چقدر کدر بودم .... چقدر کثیف بودم ... میباریدم

ضجه ملکوتی بود ... عنایتی از خودشون ... از لطف خودشون ... چرا با ترازوی خودمون میسنجیم خدا و اهل بیت رو ؟

همه اومده بودن برای زیارت ... جا نبود برای نشستن و نماز و ... فقط زیارت کردم و حرف ...

وقتی داشتم کفشهام رو تحویل میگرفتم برای بیرون رفتن یکی از خدامین به خانمی از زائرین میگفت امام مهربونن به مهمانانشون .. مثل ما که وقتی مهمون داریم ذره ای ناراحتیش ذره ای سخت گذشتن بهش ذره ای اذیت شدنش مکدرمون میکنه اقا لطف دارن به مهموناشون .... دلم یه حالی شد

زیر تیغ افتاب .. اون جمعیت ... یکی بود همینطور ناخوداگاه اشک میریخت .. بند دلم رو پاره میکرد ...

زیر سایه یه درخت وسط چمنا نشستیم رو به روی هم

یار بهشتی بی اطلاع از احوالات من حرف میزد ... و همه حرفهاش انگار جواب همه سوالات ذهنی این مدت من بود ... جواب همه درگیری هام ... جواب همه دردهایی که این مدت هجوم اوردن ... اون میگفت و من فکر میکردم مگه میشه همینطوری حرف بزنه ؟؟ غیر از اینه که شما به زبانش جاری میکنین ؟ غیر از اینه که واسطه شده برای من الان ؟؟ یکهو اشکهاش جاری شد ... میگفت و میبارید ... من اروم و ساکت نگاهش میکردم ... حرفهاش وجودمو میریخت بهم .. اما اشکی نبود .. از سنگ شدنم ترسیدم ... ترسیدم که دستم ول شده باشه

کنده شده ... از دنیا .... عالمش عالم دیگه ایه ... خوش به سعادتش ... دلبسته هیچ چیز و هیچ کس نیس ... برای چی این همه میدوییم ؟ چی از خودمون میخوایم ؟

مثل همیشه اخر کار گوشیم رو پر کرد .. از کلی حرفهای باارزش ..

من هم خواستم چیزی بهش بدم .. رسیدم ... اون اما باید میرفت چند ایستگاه جلوتر ... پیاده شدم .. دم در اومد .. من بیرون قطار و اون داخل و دم در ... تا فایلم بهش برسه .. روی گوشیم نشون میداد ۷۰ .. ۷۵ ... ۸۰ .. ۸۵ .. ۹۰ ... ۹۵

اما قطار رفت ... ۹۵ .. ۹۵ موند ... و بعد روی صفحه نوشت ... قطع شد .... چقدر حالم بد بود ... چقدر حالم بده ... خدایا ۱۵ ساله حضورش برام نعمته ... برای همیشه برای هم حفظمون کن ... بیشتر از الان .. بالاتر و بهتر از الان ... همیشه همیشه .. رو به تو ... ختم به تو

...........................

قتیل الله !

دلم میخواد قتیل تو باشم

قتیل ... قتیل الله

قبولم کن